در حال بار گذاری
امروز: دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۸

فرهنگی > رنجي که رسانه از فقدان خود آگاهي انتقادي مي برد

گروه فرهنگي:رسانه‌هاي ايران که امروز دچار يک بازي مضحک-تراژيک شده‌اند، شديداً از فقدان خودآگاهي انتقادي نسبت به موقعيت خويشتن و متناظر با آن آگاهي از خودهاي ديگر اطراف‌شان رنج مي‌برند.

    گروه فرهنگي:رسانه‌هاي ايران که امروز دچار يک بازي مضحک-تراژيک شده‌اند، شديداً از فقدان خودآگاهي انتقادي نسبت به موقعيت خويشتن و متناظر با آن آگاهي از خودهاي ديگر اطراف‌شان رنج مي‌برند.
    رسانه در ايران امروز بايد تکليف خود را با فرايند بسيار پيچيده »طرد اجتماعي« روشن کند. اين اقدام براي برقراري نوعي »عدالت در روايت« و ايجاد »برابري اجتماعي« در ميان طيف‌هاي گسترده حاضر در فضاي واقعي به حدي ضرورت دارد که فقدانش مي‌تواند خسارات جبران‌ناپذيري را به حيات اجتماعي و سياسي کشور وارد کند. زيرا فرايند »طرد اجتماعي« فرايندي است که طي آن روابط بين افراد و جامعه‌اي که در آن زندگي مي‌کنند، سست و نقض مي‌شود و اين آسيب اگر در زماني طولاني تداوم يابد و فکري به حالش نشود، روز به روز فربه‌تر شده و در بزنگاه‌ها، بسيار مخاطره‌آميز خواهد شد. اين فرايند، روندي از بيرون تحميل‌شده نيست، بلکه در بطن يک جامعه و بر مبناي تفکرات قالبي  و کليشه‌ايِ (stereotype) پذيرفته‌شده توسط اکثريت اعضاي همان جامعه صورت مي‌گيرد و جمعيت طردشده را در قالب »اقليت« تعين مي‌بخشد. اين تفکرات قالبي يا استروتايپ‌ها در پي موقعيتهاي نابرابر و تبعيض‌آميزي که ميان »ما« و »ديگري« ايجاد مي‌کنند، منجر به طرد گروه ‌يا گروهايي مي‌شوند که لزوما تفاوتي اساسي با ما ندارند، بلکه به ميانجي يک آگاهي يا بازنمايي کاذب به وضعيت رانده‌شده دچار شده‌اند.
    مخاطره آميز بودن اين پديده را بايد در »گسست« بين »ما«ي مرکزيت‌يافته و »ديگرانِ« در حاشيه‌مانده پيگيري و فهم کرد؛ گسستي که با بازنمايي‌هاي کاذب رسانه‌اي همواره ثابت و دست‌نخورده باقي مي‌مانند. بنابراين بايد رد پاي رسانه به معناي عام آن را (اعم از رسانه‌هاي عمومي، خبري، تحليلي، هنري مانند سينما و...) در شکل دادن به اين وضعيت مخاطره‌آميز تشخيص داد و با نقد و حک و اصلاح چنين بازنمايي‌هايي - چه آگاهانه باشند و چه ناآگاهانه و غيرارادي – تلاش کرد هژموني انحصارطلبانه رسانه را از بين برد.
    در جريان اعتراضات اجتماعي مثل آنچه در روز اول اعتراضات اخير ديده مي‌شد و هنوز سوءاستفاده از اعتراضات شروع نشده بود، برخي تحليل‌گران مسائل اجتماعي و جامعه‌شناسان با هدف تحليل عوامل و موجبات اين اعتراضات که عموما در شهرستان‌ها و مناطق حاشيه‌اي رخ داده بود، بر اين امر دست گذاشتند که اين اتفاقا ناشي از نوعي احساس »ديده نشدن« توسط گروه‌ها و طبقاتي بود که در طول ساليان اخير جايگاه خود را – نه در فضاهاي واقعي و نه در فضاهاي رسانه‌اي – پيدا نمي‌کردند. اين تحليل‌ها خاطرنشان مي‌کردند که اگر اين اعتراضات در ابتدا به شکلي مسالمت‌آميز آغاز مي‌شدند، ولي بعد از گذشت يک روز يا حتي چند ساعت با سوءاستفاده‌ اشرار و اغتشاشگران اشکال شورشگرانه و عصيان‌گرانه مي‌يافتند، به اين خاطر بود که عصبيت و هيجانات طبقاتي و مردمان حاشيه ناشي از »ناديده گرفته شدن« و »روايت نشدن« بر ذهنيت و روان گروه‌هاي معترض سيطره پيدا مي‌کرد و اين فضاي هيجاني جا را بر بروز و ظهور يک عقلانيت انتقادي و اعتراضي تنگ مي‌کرد و اجازه سوءاستفاده اشرار و گروه‌هاي سودجو اعم از منافقين يا ماموران سفارت‌خانه‌هاي خارجي را مي‌داد.
    اين فرايند رسانه‌اي »ناديده‌گير« و »روايت‌نکننده«؛ اگر چه در نمونه اخير تا اندازه اي دچار تغيير شد و بعضي رسانه‌هاي رسمي به ميدان مطالبه مردم آمدند؛ اما حتي در حين پوشش اعتراضات و انتقادات همان گروه‌ها هم به طرق مختلفي ثابت باقي مي‌ماند و چه بسا به کرات معترضان و منتقدان به وضعيت موجود را که حالا خود را به »خيابان« (به عنوان تنها عرصه اظهار وجود) کشانده‌اند به مشتي سوژه »ديگر« و حتي »نيازمند حذف« فرو مي‌کاهد و در نتيجه به آن گسست بين »ما« و »آنها« بيشتر و بيشتر دامن مي‌زند. در اين وضعيت بايد جوانب مختلف اتفاقي که توسط رسانه‌ها در حال وقوع است را بيشتر بررسي کنيم؛
    رسانه‌ها عمدتاً از دو طريق به اين فرايند و گسست دامن مي‌زنند؛ يکي »تن ندادن به حق برابر روايت گروه‌هاي مختلف اجتماعي« و ديگري »ابژه‌سازي از گروه‌هاي »ديگر« در برابر گروه »خودي««. در صورت نخست - که مي‌توان آن را «روايتگري نابرابر به لحاظ کمي» هم ناميد - رسانه‌ها همواره عاري از روايت گروه‌هايي هستند که منافع مستقيمي به صاحبان، سياستگذاران و دست‌اندرکاران آن رسانه‌ها مي‌رسانند و از آنجا که رسانه‌ها به مثابه عناصر و ابزارهاي مهم صنعت اطلاعات، همواره به ارزش و منفعت مبادله‌اي و حسابگرانه خود پايبندند، ضرورتي براي روايت عناصري که »سودمند نيستند«، ندارند. در اين راستا ما گروه هاي متعددي را مي‌بينيم که فرض  آنها اين است که بايد به طور برابر در امکانات، سرمايه‌ها، نهادهاي قدرت، مديريت و روايت سهيم باشند، ولي به طور عيني و واقعي بخش زيادي از آنها از اين حوزه‌ها بيرون مانده و علي‌رغم وجود قابليت‌هايشان (چه در مديريت، چه در روايت‌شدن)، عملاً سرکوب و حذف مي‌شوند. اما در شکل دوم که مبتني بر ابژه‌سازي »ديگري« بر اساس کليشه‌هاي رايج و عموماً کاذب است، مکانيسم حذف، طرد و سرکوب به شکل پيچيده‌تري دنبال مي‌شود. در اينجا ما با »ميزان« روايت مواجه نيستيم، بلکه با »کيفيت« روايت مواجه‌ايم. در اين روند دوم، اتفاقاً بخشي از آن گروه‌هاي »ديگري‌شده« در رسانه‌ها روايت مي‌شوند، اما شيوه‌ي روايت و بازنمايي رسانه‌اي گروه‌هاي طردشده‌ي و ديگري‌شده به طور عمده يک روايت از امري»حاشيه‌اي« و »فرعي« است که براي شکل دادن و اصالت بخشيدن به امر »اصلي« و »محوريِ« روايت، مورد استفاده (سواستفاده) قرار مي‌گيرند! همچنين از سوي ديگر، خود روايت آن امر حاشيه‌اي، عموماً با کليشه‌سازي از »ديگري« همراه بوده و در نتيجه اشخاص روايت شده خود را به عنوان ابژه يا »چيزي« مي‌يابند که در برابر »منِ« روايت کننده از اصالت حداقلي برخوردارند! درک اين نکته براي روشن شدن عصبيت و هيجانات گروه‌هاي در حاشيه مانده فوق‌العاده اهميت دارد.
     اين نابرابري روايي عنصر فرعي را از همان آغاز به مثابه امري »ديگر« و »طرد شده« معرفي مي‌کند، تا عنصر و امر »اصلي« به لحاظ دراماتيک مورد توجه قرار بگيرد. اين شکل از روايت‌ »ديگران« در آثار رسانه‌اي/مستند/سينمايي را که به غيريت هر چه بيشتر »ما« و »آنها« منجر مي‌شود، مي‌توان با عنوان »روايتگري نابرابر به لحاظ کيفي« نامگذاري کرد.
    از سوي ديگر با اين وجه از نابرابري روايي (کيفي) آنچه عملاً در روايت گروه فرعي و حاشيه‌اي رخ مي‌دهد، نوعي خوانش امر ديگر بر مبناي آگاهي ناقص و کاذبي (ايدئولوژي) است که آن گروه را به صورت يک »ابژه‌ي کليشه‌اي« در حيات اجتماعي صورتبندي مي‌کند و مثلا کليت متکثر زندگي شهرستاني‌ها، اقوام، اقليت‌هاي ديني و مذهبي، حاشيه‌نشين‌ها و... را به يک يا چند ويژگي جزئي، سطحي و دم‌دستي تقليل مي‌دهد. گزارش‌هاي رسانه‌اي و فيلم‌هاي سينمايي متعدد ما پر از اين کليشه‌هاي رنگ و رو رفته‌اي هستند که مثلاً »بلوچ‌ها« را به عنوان »يک مشت قاچاقچي«، »ترک‌ها« را به عنوان »يک مشت آدم فاقد آگاهي و متعصب«، »کردها« را به عنوان »يک مشت سبيل‌کلفتِ خشن«، »مذهبي‌ها و سنت‌گراها« را به عنوان »يک مشت بي‌فکر و بي‌سواد«، کليت معترضان را به عنوان »به مشتي اشرار و آشوبگر« و... ابژه‌سازي مي‌کند. در حقيقت اين فرايند چيزي نيست جز تقليل جمعيت زيادي از انسان‌هاي زنده، پرشور و پر از وجوه هستي‌شناختي و اجتماعي که هر کدامشان به نوبه خود جهاني منحصر به فردند، به مشتي »ابژه«‌ _ شما بخوانيد »چيز« _  که در يک رابطه کالايي‌شده بر مبناي عقلانيت ابزاري و منفعت‌طلبانه در معرض شناخت منِ »سوژه« قرار گرفته‌اند و با انواع ارزش‌گذاري‌ها و قضاوت‌ها رسميت يافته منِ سوژه تعين و تشخص مي‌يابند. آن هم نه با معيارهايي عقلاني و جهان‌شمول، بلکه صرفا با معيارهاي منفعت‌طلبانه و انحصارطلبانه »من«!
    اين وجه استبدادي رسانه‌ بر مبناي منطق ابزاري‌اش از يک توزيع ناعادلانه در امکانات و سرمايه‌هاي فرهنگي و رسانه‌اي ناشي مي‌شود، بيش از آنکه قابل تحويل به مسئله‌اي جزئي، فردي و بسيار کم‌اهميت تحت عنوان »نبوغ« يا »استعداد« من (گروه واجد رسانه و روايت) باشد، بيشتر محصول تصادفي است که نظمي قراردادي را رسميت داده و آن را پايه هر نوع داوري قرار مي‌دهد؛ اين حاصل تصادفي است که از قضاي روزگار طبقه‌اي را برخوردار از امکانات و سرمايه‌هاي رسانه‌اي کرده است و بر مبناي ساختاري بيمار و مبتني بر رانت دري را به تخته‌اي زده است و »پياز« را به زور وارد ميوه‌ها کرده است! زيرا پر واضح است که فعالان و کارگزاران فعلي رسانه‌ها (اعم از خبرنگار و روزنامه‌نگار و کارگردان و بازيگر و...) اگر مثلا در پايتخت به دنيا نيامده بودند، يا در فلان‌جا درس نخوانده بودند، يا با بهمان‌شخص و فلان نهاد رابطه‌هايي شديداً مشکوک نمي‌داشتند و... خيلي بعدي بود امروز واجد اين امکانات و سرمايه‌ها مي‌بودند.
    در اين راستا فقط کافي است به اين فرضيه کمي فکر کنيم که اگر از 200 سال پيش که تهران به عنوان »پايتخت« ايران انتخاب شد، استاني مانند کردستان، سيستان و بلوچستان يا خوزستان و... پايتخت مي‌شدند، امروز اهالي رسانه و سينما و... از سلبريتي‌ها و آوانگاردهاي هنري تهراني‌ که به ضرب و زور پرزنت‌هاي زرد و حال‌به‌هم‌زن رسانه‌اي، و آويزان شدن به زرق و برق‌هاي ساختگي و بزک توزک‌هاي مصرفي جهان سومي، دچار توهم لاعلاج »خود آلپاچينو/ مرلين مونرو پنداري« شده‌اند، احتمالاً الان بايد براي فرونشاندن عطش روايت شدن در رسانه‌هاي اصلي و مرکزي (که طبق فرض قاعدتا در کردستان و سيستان و بلوچستان و خوزستان و... قرار داشتند) ماه‌ها و سال‌ها خواهش و تمنا مي‌کردند و احتمالاً با حفظ شرايط کنوني در آن موقعيت مفروض، کسي براي اين خواهش و تمناهايشان تره هم خرد نمي‌کرد!
    بنابراين آنچه در اينجا به انحصار گروهي درآمده و باعث بروز بسياري از توهمات ناجور »نکش مرگ‌مايي« شده است، بر مبناي يک تصادف رخ داده است و معلوم هم نيست چه چيز در اين ميانه آنقدر توهم کاذب ايجاد کرده است که من خبرنگار، گزارشگر، مستندساز، کارگردان، بازيگر، مسئول فلان و بهمان نهاد رسانه‌اي و سينمايي و چه و چه، را به مثابه »منِ مرکزي« بالا کشيده‌ است تا به دور از شرافت به خودم اجازه دهم تا از آن بالا ديگراني را که خودم به عنوان مشتي »چيز« فروکاسته‌ام، به ديده امر »فرعي«، »حاشيه‌اي« و »ثانوي« بنگرم.
    به گزارش امانت به نقل از مهر،به نظر مي‌رسد که اين موقعيت گروتسک‌وار، که نه مي‌شود به آن نخنديد، و نه مي‌شود بر آن زار نگريست، ناشي از يک غفلت تاريخي از خود و جايگاه اصلي خويشتن است. رسانه‌هاي خبري/ هنري ايران که امروز دچار يک بازي مضحک-تراژيک شده‌اند، شديداً از فقدان خودآگاهي انتقادي نسبت به موقعيت خويشتن و متناظر با آن آگاهي از خودهاي ديگر اطراف‌شان رنج مي‌برند؛ اين‌ها مطلقا نمي‌توانند موقعيت خود را بشناسند، زيرا ناتوان از شناخت موقعيت کساني هستند که در زندگي عادي و طبيعي‌شان مطلقاً به رسانه‌ها و به روايتگري و گزارش‌گري و مستندسازي و فيلم‌سازي و... نيازي ندارند؛ همان کساني که اتفاقا اين رسانه و مستندسازي و سينما است که تنها امکانش براي اصالت‌يافتن، ارتقاء و داشتن موجوديت معنادار، در گروي بازگشت واقعي به روايت واقع‌نمايانه – و نه آبکي و منفعت‌طلبانه - از همان کسان است.
    رسانه‌ها  اما در حال تغيير هستند. دوران جديدي براي آنها آغاز شده است و اين سيطره در حال تغيير است اگر انحصارگرايي بگذارد.

نظر خود را بنویسید ...

نظر سنجی