در حال بار گذاری
امروز: سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۸

فرهنگی > حافظ و انقلابي در عرفان

گروه فرهنگي:پيش از مولانا، پايه تصوف »ترس« است، ترس از خدا، اما در عرفان مولوي و حافظ، »اميد« جاي »ترس« را مي‌گيرد.

    گروه فرهنگي:پيش از مولانا، پايه تصوف »ترس« است، ترس از خدا، اما در عرفان مولوي و حافظ، »اميد« جاي »ترس« را مي‌گيرد.
    اين بخشي از نوشته مصطفي رحيمي در کتاب »حافظ انديشه« (نظري به انديشه حافظ همراه با انتقادگونه‌اي از تصوف) است.
    به مناسبت روز بزرگداشت حافظ (20 مهرماه) مروري داريم بر بخش «حافظ و انقلابي در عرفان» از اين کتاب:
    پيش از مولانا پايه تصوف بر »ترس« است، ترس از خدا. صوفي خود را - يا بشر را - گناهکار  مي‌داند و سزاوار عقوبت. از پايان کار بر خود مي‌لرزد و »لاجرم« به زهدي خشک و رهبانيتي شديد پناه مي‌برد. منشأ اين ترس سوءتفاهمي است درباره شناخت خداوند و اين سابقه‌اي نسبتا طولاني دارد: »مسيحيت از گناه نخستين سخن مي‌گويد و در جهان اسلام، يزدان بزرگ و کريم بدان صورتي که خوارج يا حنبليان تصور مي‌کنند موجودي مي‌شود قهار، جبار، زودخشم و بي‌اغماض.«
    اين تصور به صوفي نيز دست مي‌دهد و نتيجه قهري آن ترس  است. تا آن‌جا که در يکي از متون صوفيه مي‌خوانيم: »زهد و خوف بردارند و هيچ‌کدام بي‌ديگري نيست.«
    ظاهرا نخستين متفکر بزرگي که در اين ترس خلل ايجاد مي‌کند، صوفي نيست، انديشمندي است به نام و شهرت خيام.
    او با همه ناباوري‌ها باور نمي‌کند که خداوند عاشقان را - و مستان عاشق را - بسوزاند:
    »گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود/ فردا باشد بهشت همچون کف دست«
    مولانا معناي عاشق و مست را مي‌گرداند و بناي ترس را ويران مي‌کند و عشق را بر جايش مي‌نشاند:
    »گر جان عاشق دم زند، آتش در اين عالم زند/ وين عالم بي‌اصل را چون ذره‌ها بر هم زند«
    حافظ پايه عشق را باز هم بالاتر مي‌برد: »عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد«، از جمله دورخ. لهيب عشق‌گويي دوزخ را نيز مي‌سوزاند. پنداري عفوي که لازمه چنين عشقي است گناهکاران را عذاب نمي‌دهد، هدايت مي‌کند. رحمت حق بي‌دريغ است: »عفو الهي بکند کار  خويش، مژده رحمت برساند سروش« و »ببار باده که دوشم سروش عالم غيب/ نويد داد که عام است فيض رحمت او«
    حافظ »خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد«. بدين ‌گونه در عرفان مولوي و حافظ »اميد« جاي »ترس« را مي‌گيرد. ديگر سوداي دوزخ بر جان صوفي مسلط نيست، چنين است که از دنيا گريزي متوجه زندگي مي‌شود: »از عيش درآ و به ره عيب مپوي«
    »اميد« در فلسفه حافظ متکي بر خلأ نيست، موقوف بر هدايت است که پايه‌اي بر اختيار و عمل آدمي دارد: »عملت چيست که فردوس برين مي‌خواهي؟«
    چنان‌که گفته شد، حافظ مي‌خواهد هم آخرتش آراسته باشد و هم دنيايش. اين را حق مسلم خود مي‌داند: »فردا شراب کوثر و حور از براي ماست/ وامروز نيز ساقي مهروي و جام مي«
    وسيله مقام اول عشق به خداست و دستاويز مقام دوم عشق به آدمي، و عشق به آدمي با عيش ملازمه دارد. انقلاب حافظ در تصوف متضمن دو چيز است: نشانيدن اميد به جاي ترس و توصيه عيش به جاي ترک و رهبانيت و اين هر دو با هم ملازمه دارد.
    ترس چيزي است که لازمه حکومت‌هاي ديکتاتوري است - هيتلر و استالين کوشيدند در ملت‌هاي خود ترس به وجود آورند و آوردند. صاحب مقامي چون خروشچف مي‌نويسد هنگامي که ما اطرافيان ديکتاتور - به حضور استالين »شرفياب« مي‌شديم هيچ‌کدام نمي‌دانستيم که به خانه باز مي‌گرديم يا نه! مارشال‌هاي هيتلر همه از جان خود بيمناک بودند. هنگامي که در مراحل بالا چنين وحشتي حکمروا باشد تکليف ديگران معلوم است... ترس خواري مي‌آورد و به گفته نظامي: »خواري خلل دروني آرد/ بيدادکشي زبوني آرد«
     اما اميد نشاط مي‌آورد و شکفتگي، و آمادگي براي بهتر ساختن زندگي و پيشبرد معنويت و اخلاق. »شدن« و آدم شدن جز اين معنايي ندارد. و پس از آن به سوي خدا رفتن. و تکيه فراوان حافظ بر عيش و مي جز اين نيست.
     اين‌ها مجموعه‌اي است جدايي‌ناپذير. جالب است که يکي از حافظ‌شناسان اين انقلاب در عرفان را »حساسيت بيمارگون به خوشي و تمتع از حيات« مي‌نامد.
    و نکته آن‌که اين اديب در عمر خود از تمتعات حيات، از همه گونه‌اش، استفاده کرده که به تمامي، حافظانه نبود. توجه حافظ را به زندگي »حساسيت بيمارگون« دانستن نشناختن حافظ است و بي‌توجهي به بعد معنوي کار او.  اوست که گفته است:  »تو کز سراي طبيعت نمي‌روي برون/ کجا به کوي طريقت گذر تواني کرد«
    پس »دنيا پرستي« کار او نيست: »طره شاهد دنيا همه بند است و فريب/ عارفان بر سر اين رشته ندارند نزاع«
    آناتول فرانس در معرفي اپيکور مي‌گويد که وي »اذهان را از وحشت‌هاي بيهوده آزاد کرد.« اين معني درباره حافظ نيز صادق است. و اين بزرگ‌ترين ره‌آورد او از سفري است که شرحش گذشت.
    ترس، آدميان را بي‌عمل و بي‌اثر مي‌کند و عشق حافظانه از ماندگان مرد راه مي‌سازد. عيش حافظ را بايد در چنين مفهومي دريافت. به گفته عراقي «عشرت، لذت انس است با حق تعالي و سرور دل در آن» آنان که تعارضي مي‌بينند بر خطا هستند.
    در سايه يافتن اين منشأ رمز مي‌ و معشوق و خرابات و پير مغان حل مي‌شود. معشوق حافظ، هم خداست و هم شاهد زيبا (در هيئت انسان کمال‌يافته).
    خرابات چه منشأش »خورآباد« باشد و چه مکان معروف، در انديشه حافظ نه محل پرستش خورشيد است نه جاي عياشي. خرابات جايي است که اگر در او، باري، کار جسم به سامان مي‌رسد، نور خدا نيز در از در و ديوارش تابان است:
    »در خرابات مغان نور خدا مي‌بينم/ اين عجب بين که چه نوري ز کجا مي‌بينم«.
    بزرگداشت عشق، بزرگداشتي زيبايي نيز هست. اما چنان‌که گذشت عده‌اي از صوفيان صرف زيبايي جسم را در بشر جلوه‌اي از باري‌تعالي مي‌دانستند و حتي در برابر آن سجده مي‌کردند.
     حافظ اين زيبايي را با زيبايي معنوي - کمال بشري - در هم مي‌آميزد و از اين راه نيز راهي به سوي تعالي بشر مي‌گشايد.
    عشق اولي عشقي است عقيم و آسان‌ياب و دومي بارور است و دشوار. در واقع معشوقه حافظ بايد حافظ معشوقه‌ها باشد. بار ديگر به يار زيرک بينديشيم. تجليل از عشق يعني تجليل از زندگي و يافتن راهي براي اعتلاي آن به‌دست انسان. انساني شايسته.
     مکتب‌ انسان‌سازي  عرفان تنها در مکتب حافظ معني مي‌يابد والا آن‌که ترک همه‌چيز مي‌گويد در واقع کار مهمي نکرده است. هيچ‌گاه از گريز کاري ساخته نبوده است.
     عظمت انسان با درگير شدن در زندگي و رسيدن به معنويت شناخته مي‌شود. »من لامعاش له، لامعادله«، آن‌کسي که زندگي به ساماني ندارد آخرت به ساماني نيز نخواهد داشت. مگر نه اين است که دنيا مزرعه آخرت است؟
    پس، از ويران  کردن مزرعه و خشکاندن چشمه چه فايده‌اي مترتب خواهد بود؟ رهبانيت صومعه‌ها - به فرض‌ که با فساد و طغيان جسم همراه نباشد - کاري است عقيم، و مسلما معشوق ازلي - آن حاکم جابر زميني نيست که پرستندگان خود را خاکسار و زبون و از پافتاده بخواهد. بشر هرچه سرافرازتر و داناتر و خوشبخت‌تر، به او نزديک‌تر، زيرا دارنده کمال، کمال را دوست دارد.
    فرق است بين »ترحم« و »دوست‌داشتن« و در مذهب مسيح (و هر مذهبي) خداوند بر بندگان زبون و مسکين خود ترحم دارد ولي آن‌چنان که صاحب‌نظران مسيحي نوشته‌اند »سن پل« اين ترحم را از جاي خود بيرون مي‌کشد و مي‌گويد خداوند »مسکينان روح« را دوست دارد.
    اما اين سوء‌تفاهم است که خداوند مسکنت و زبوني بندگان خود را دوست دارد، نه. اين‌جاست که فلسفه  حافظ  اوج معناي خود را آشکار مي‌کند، خدا »مشتاق« است، مشتاق انسان کامل (تکرار کنيم: کمال شناخته‌شدن مستلزم وجود انساني بيدار و هوشيار است. انسان زبون راهي به گنج ظاهر نيز ندارد، چه رسد به گنج مخفي): »روي جانان طلبي آينه را قابل ساز/ زان که هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي«.
     آن‌که انسان را زبون مي‌خواهد، فرمانرواي زميني است که »بندگان« بايد در حضورش کرنش کنند، به خاک بيفتند، خاک درگاهش را توتياي چشم کنند و سخنش را بي‌تعقل بپذيرند.
    آقا محمدخان به وليعهدش نصيحت کرده است: »اگر مي‌خواهي در ايران به راحتي سلطنت کني سعي کن که مردم گرسنه و بي‌سواد باشند.« شاه نيازمند کرنش است و براي کرنش کردن، خلق خدا بايد زبون باشند و از تفکر عاري.
     تشخص و نيرومندي و دانايي اين سوال را به وجود مي‌آورد که: »خدمت چون خودي چرا بايد کرد؟« چنين است که مشاوران بايد »غلام خانه‌زاد« باشند و از خرد چون و چرا کن به دور. شعارشان به گفته سعدي بايد اين باشد که: »اگر خود روز را گويد شب است اين/ ببايد گفت اينک ماه و پروين«!
    به گزارش امانت به نقل از ايسنا،ولي خداوند مي‌خواهد »بر بندگان جودي کند« و معناي جود همان است که حافظ دريافته است.

نظر خود را بنویسید ...

نظر سنجی