در حال بار گذاری
امروز: دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷

دین و اندیشه > رخداد نيست انگاري بر شعبده زيستن

سهند ستّاري گروه دين و انديشه:آدمي با عبور از هستي تاريخ مدارش از پس شناسايي مکث هاي هستندگي ، با تجربه ي خردورزي ، مبناي مفهومي را هويدا کرد تا بدين باب ساختار انديشه ي نقّاد را بنيان گذاشته باشد که البتّه از پس رصد پيدايش اين مبتدا ، تصويري از رقص حضور انديشه ي ديالکتيک او در سيري چند هزار ساله هويدا مي شود .

    گروه دين و انديشه:آدمي با  عبور از هستي تاريخ مدارش از پس شناسايي مکث هاي هستندگي ، با تجربه ي خردورزي ، مبناي مفهومي را هويدا کرد تا بدين باب ساختار انديشه ي نقّاد را بنيان گذاشته باشد که البتّه از پس رصد پيدايش اين مبتدا ، تصويري از رقص حضور انديشه ي ديالکتيک او در سيري چند هزار ساله هويدا مي شود .
     حضوري که از براي نيل به حقيقت با انگيزه ميل به جاودانگي و رستگاري و با گريز از فعليّت نيستي ، انسان را شکيبانه بر محور هستندگي خويش به پيش رانده است و اقتدار بشر را از مکان و زمان حاکم بر هر دوراني به ذي شرطي از دوران ديگر منتقل کرده است ، امّا با تمامي اين تفاسير آدمي هيچگاه قادر نبوده است که شک و ريب را از انديشه ي منطقي اش ، البتّه فراي رويکرد ديني ، حذف کند؛از اين رو مکرّرا ساختاري از براي نيست انگاري در سيکل هستن آدمي مدام بر در انديشه ي او کوبيده مي شود و سهمگين ترين مهماني ها را بر تفکّر او القا مي کند . از اين منظربايسته است که حدّاقل خاستگاه پوچي و نيست انگاري را در حيات سردرگم انسان شبه مدرن و باستاني بسان مکتبي انگاريم که به جد تأمّلي سخت بر آن لازم است .
    با آغاز فصل روشنگري در جريان يک تفکّر جديد بر تاريخ انديشه ي بشر ، خرد نقّاد با انگيزه ي فرار از چنگال افکار باستان در صدد تبيين مؤلّفه ها و عناصر مفهوم دنياي مدرن برآمد . به موجب تحقّق تولّد مکاتبي از اين دوران ، آدمي در قبال  اقتدارهايي قرار گرفت تا جرياني انقلابي بر شاخصه هاي حضور مفاهيم کهن ، به چالشي ژرف فرا خوانده شود . شايد احياي انگيزه هاي همين رخداد پير بود که انسان را در تقابل اقتدارهاي مذهبي ، سياسي و اخلاقي خود قرار داده بود ؛ هرچند به ادّعايي صحنه ي پيدايش نيست انگاري تئوريک ، در تاريخ مکتوب انديشه ي معاصر ، از فضاي مذکور کليد خورده است   امّا با رصد طلوع اين مکتب در پهناي تجربه ي خردورزي ، ريشه ي اين فضا را مي توان در حوزه ي زماني 10 قرن پيش از ميلاد در ابناي انديشه ي سليمان پادشاه يافت ؛ در کارزاري که به اسباب ويرانگر يک جمله رسيد : ” همه چيز بي معني است ” . البتّه لازم به ذکر است بعدها در قرن پانزدهم نيکولو ماچياولي به عنوان اولين نيست انگاري مطرح شد که انديشه ي مکتوبش به ميراث  آيندگان رسيد .
    از چالشي ژرف در مبناي چيستي دين   تبيين و روشن ساختن بديهيات به عنوان جان مايه ي اصيل اين مفهوم ، تلويحا ملموس است . به زعمي ، يأس از ابناي ايمان، ابتدايي ترين مقدّمات پوچي را فراهم مي سازد، امّا تقابل فضاهاي سازش پذير و ناسازگار با پديده ي نيست انگاري در ابناي مکتوب انديشه ها ، آدمي را بر تکاپوي تنگاتنگ با راديکاليسم نو بنياد اين مفهوم دعوت مي کند . ما در اين نوشتار با احترام به قداست مباني ديني ، سعي داريم اين مقوله را در حوزه اي منفک يافته از انديشه ي ديني نظاره گر باشيم . به گمانم در آغاز ، بررسي مجملي بر آراي کامو بتواند تا حدودي تبيين فضاي نسبتا سازش پذير با اين پديده را حمايت کند . آلبر کامو يکي از متفکّراني بود که شايد مدّت ها در ايستگاه ريب و شک به مقصد پوچ انگاري توقّف کرد تا از براي انسان ياغي ، زيستن را ارزش دهد . او انديشه هايش را از پس بنيان نا_اميدي اجتماعي و مذهبي در گذر از شاهراه تجربه هاي وجود گرايانه ، در مسير غبار آلودي يافت که حاصلش نيستي و پوچي بود، امّا وي با نفي محافظه کاري و با شهامت ، سرود هستن را از نو سر داد تا براي رهايي از پوچ انگاري ، ترنّم انسان ياغي را خلق کند . کامو تفکّرات يقين يافته را با اين پرسش روبرو کرد که آيا به راستي زندگي ارزش زيستن دارد ؟ از اين رو وي نقطه ي آغاز رخداد انديشه اش را به عنوان  آغازگر چالشي بر همه ي يقينات به ارث رسيده و تکيه زده بر مسند مطلق گويي دانست . وي بر اين عقيده بود که آدمي الزاما يا مي بايست ايمان ديني را باور داشته باشد تا جهان و زندگي را در حقيقتي خارج جستجو کند و خود را در حريم انحصاري تقدّس پندارد و يا در تکاپوي احساس پوچي گام بر دارد . کامو با انسان ياغي و پي افکني حياتي بهتر ، آشکارا از پس هشداري به سرايه هاي مايوس بر بيهودگي شرايط زندگي انسان ها اشاره کرد و بيهودگي را در زيستن ندانست ؛بنابراين او در پرده ي آخر از براي رهايي از پوچي ، عشق را از پس زيستي انتزاعي به راهکاري انضمامي براي دفع پوچي  تفسير کرد؛از اين رو انسان ياغي در حين انکار مکرّر، حرمت ارزشي جهان شمول را حفظ مي کند و هستن خود را در گرو عصيانش تعبير مي کند ، امّا همان طور که در سطور بعدي به وضوح لمس خواهيم کرد ، رقص اين فضا در کالبد انديشه ي فريدريش نيچه تا بدين باب ، سازش  و سازگاري را جايز نمي داند .
    امّا به واقع نيست انگاري به چه معناست ؟ نيچه معتقد است که اگر والاترين ارزش ها   ماهيّت ارزشي خودشان را از دست بدهند  بالطّبع هدف و غايتي نيز در کار نخواهد بود   لاجرم پاسخي يافت نخواهد شد؛بنابراين نيست انگاري رخ مي دهد . حال اگر شايد همين تعبير را بر ابنايي جهان شمول و محلّي ناظر باشيم ، پديداري ويرانگر نقش حضور سرمي دهد . تعبير نيچه در محيطي مفهوم يافت که چراهاي آدمي در فصل جديد حيات فکري اش ، ارزش هاي مرسوم و حاکم بر سنن جوامع را با چالشي عميق روبرو مي ديد . در تعابير واقع گرايانه از نيست انگاري   آراي نيچه بيشتر روشن کننده ي مبناي مبتدايي اين مفهوم است . به زعم او آدمي از پس آگاهي بر هلاک ساختن قوا و نظام خويش ، دلهرگي و پريشاني را از يک سير بيهودگي حاصل مي دارد که به احساس حقارت از خويش در برابر خود منجر مي شود و براين تصوّر خواهد بود که خود را بيش از اندازه فريب داده است ، امّا رخداد نيست انگاري در فصول زندگي آدمي زماني ممکن مي شود که کليّت و تماميت حاکم بر نظام فکري او به بزم ريب و شکي مهلک فرا خوانده شود ؛بنابراين تفکّر نيست انگار در ابناي واقعه ، هيچ اتّحاد و وحدتي را تشخيص نمي دهد . در واقع انديشه ي وحشت زده ومبهوت  نيست انگاري، از پس بي اعتمادي به حکمداشت وحدت و غايتي بر هستي ، به مأمني پناه مي برد تا خود را از القاي اشتباهات عالم واقع رها سازد ، از اين رو دست به خلق فضايي مي زند که با چاشني مصونيت از خطا در ماهيّت ما بعد الطبيعت  حقيقتي را از پس وجود به نفي نيست انگاري مختوم سازد و حتّي به زعم راقم اين سطور شايد با تفکيک شاخه اي ديگر ، روشنگراني را بر مزار انديشه شاهد باشيم که با فرار از وحدت ، غايت و وجود ، اقدام به تشريح و تبيين فضايي مي کنند تا همچنان در قابليّت توجيه خاستگاههاي پرسشگر خود ، مبتداي واقعيّتي باشند که در فضاي البته تلفيقي ، از پس بي يقيني در فرآيند تکامل ، شايد نقدي ويرانگر بر بنيان واقعيت جاري کنند و نيست انگاري مطلق را از پس تقليل هر پرسشي در فضاي نا آرام بي يقيني، به مثابه پديده اي در کنار ديگر پديدار ها بپندارد و از ترس و وحشت درک چنين فضايي خود را با تثبيتي از قبول واقعيّت ، رها يافته بيند.
    تحليل ريشه ي پوچ انگاري در پس پرسشي خفته است که غالبا ندانسته ايم از براي چه مدام سرود هستن را در اين جهان ارزش گذاري شده سر داده ايم . اگر ايمان را به هويّت معنايي مأمني تصوّر کنيم که پناه بر آن ، يقين و آرامش و البته شايد اميد را ارزاني دارد، آيا امنيّت انديشه انسان در گروي ارزش نهادن هايي است که در پس تشويق و هوراي آدمي برسکوت رفع مسؤوليّت از خرد خويش است ؟ اگر ارزش ها فقط از پس تأويل ديگران بدست مي آيد، چرا بايد بازي قديمي ارزش گذاري ها را تکرار کرد ؟  اين مقوله در کنار ديگر پرسش ها انگيزه پيداش پرسش نيست انگارانه ي “براي چه ؟ ” را از بطن ناسازگاري انسان با مسؤوليّت خود، ممکن ساخته است که البتّه به سبب آن ، جان مايه ي هدفي خارج از جهان واقع را به اتّکاي مرجع و قدرتي بلامنازع شکل داده است؛ از اين رو همواره بنياني در پي روشن ساختن نسبت آدميان با ارزش هاي تکوين شده است که ادّعايي وابسته به اين که هيچ ارزش موجّهي يافت نمي شود ، پديده ي نيست انگاري را به بار آورده است .
    به گزارش امانت به نقل ازمتن نو،به فرض تبيين جلورفت فضاي انديشه ي کوش مآب از براي اختيار فردي در استحاله ي مکتبي به پهناي ايدئولوژي ايران مآب با ساختار تقدير گرايي و تعالي پذيري به بهاي رفع مسؤوليّت از خرد آدمي در گرو سرگرمي هاي حکيمانه در فضاي تجربه ي نيست انگاري بسيار اهمّيّت دارد ؛از اين رو در تجربه ي هر بنياد از سنن حاکم در مباني انديشه نخست ، آدمي از پس تکاپوي تنگاتنگ با هستي به يافتن امکانات مي پردازد و امور را وراي توجيه به قصد مواجهه با آن دنبال مي کند، امّا در انديشه ي تقابلي رايج که بيشتر وجهه ي اخلاقي و سمبليک دارد ، بشر آماده است که از انديشه ي هستن و از زير بار مسؤوليّت شانه خالي کند و از پس سرگرمي و دل خوشي هاي حکيمانه  به سرنوشت و تقدير مطلق ، تن دهد ؛بنابراين خوشبختي را از پس فريبي رنگين به سعادتي برين تعبير خواهد کرد. ما در آغاز پيدايش تفکّر نيست انگار با جنبشي فرهنگي و اجتماعي روبرو هستيم که با قدرت شگرف خود در فضاي حاکم بر دوگانگي آن دوران ، با اسباب نفي کنندگي ،هر آنچه را که رنگ و بوي ايماني ،سنّتي و مذهبي به خود داشت، در خود مي بلعيد و در مقابل هر که ارزش هاي ديني را نمي پذيرفت ، پوچ انگار تلقي مي شد، امّا بعدها از هيجان ابتدايي حاکم بر دوران دگرديس يافته اين مکتب کاسته شد و در استحاله ي تکوين مبادي مدرن ، ماهيّت نيست انگاري سازنده بروز کرد ، امّا آيا به واقع مي بايست در پس وحدتي مجهول و توجيه ناپذير ، از براي پرستاري دردها و رنج ها ي آدمي ، هر غايتي را شتابان نشانه رويم تا مجبور به خلق حقيقتي مغلوب به بهاي نفي سرخوردگي در کارزار فروداشت خرد نقّاد نو بنياد باشيم ؟ آيا از اين باب انگيزه اي گستاخانه به رهيافت فريب تاريخ هدايت نمي شود ؟ نيست انگاري ماهيّتي است که در برابر هيچ قدرتي قصد تعظيم ندارد؛ هر چند به بيشتر اصول حرمت قائل است که تنها راه مبارزه و چيرگي بر آن شناسايي هستي است. شايد جامعه و اجتماع گره خورده با ساکنين مزار انديشه از پس بي ارزشي هر ارزشي ، خود را به تعبير کامو برساند که ” از آفتاب آموختم ، تاريخ همه چيز نيست ” . اگر بشر محکوم به تضادي دائمي باشد، نبرد جاويدان مرگ و زندگي ، غريزه اي است به بهاي اين که باشيم و شايد به ادّعايي از پس بطلان ابطال پذيري ، تقدير را قاعده اي پنداريم که توجيهي ساده انگارانه بر صور پيدايش پرسش هاي نو بنياد باشد و همچنان آدمي را از تجربه ي فصولي باز دارد که او از آن لحاظ که انسان شد مبادا خويش را حقير پندارد و در برابر زندگي قيام کند و تجلّي ارزشي بشکوه تنازع بقا را بر پاسخ به پرسش ” براي چه ” القا کنند و در آخر بر شکوه پوشالي و ساختگي خود غبطه خورد .

نظر خود را بنویسید ...

نظر سنجی