در حال بار گذاری
امروز: جمعه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۸

دین و اندیشه > توحيد اسلام در حيات اجتماعي ظهور دارد

گروه دين و انديشه: عضو هيئت علمي دانشگاه با بيان اينکه توحيد در اسلام صرفاً نظري نيست و در زندگي انبياء و سيره ائمه(ع) خود را در صحنه حيات اجتماعي نيز ظهور داده است، گفت: ظهور اديان توحيدي صرفا يک توحيد نظري صرف نبوده و نشان مي‌دهد، بشر با ظهور اديان توحيدي از يک مرحله تاريخ به مرحله ديگري وارد شده است و بشر به نوعي از فهم و وحدت نوعي خود دست يافته و اين آگاهي خودش را در اين سنت آشکار مي‌کند.

     گروه دين و انديشه: عضو هيئت علمي دانشگاه با بيان اينکه توحيد در اسلام صرفاً نظري نيست و در زندگي انبياء و سيره ائمه(ع) خود را در صحنه حيات اجتماعي نيز ظهور داده است، گفت: ظهور اديان توحيدي صرفا يک توحيد نظري صرف نبوده و نشان مي‌دهد، بشر با ظهور اديان توحيدي از يک مرحله تاريخ به مرحله ديگري وارد شده است و بشر به نوعي از فهم و وحدت نوعي خود دست يافته و اين آگاهي خودش را در اين سنت آشکار مي‌کند.
    بيژن عبدالکريمي، دانشيار گروه فلسفه دانشگاه آزاد اسلامي بيان کرد: در مورد عنوان بحث بايد بگويم که تعبير الهيات اجتماعي شايد اين امر را به ذهن متبادر کند که مي‌خواهيم بر اساس معاصر تاريخي خودمان سيستم‌سازي کنيم، اما قرار نيست يک نظام الهياتي را براي مواجهه با فرهنگ و زبان و پذيرش تکثر ايجاد کنيم، آنچنان که تاريخ انبياء ابراهيمي مي‌شناسيم، در تمام اينها نوعي نقد اجتماعي وجود داشته و انبيا جزء نخستين نقاداني هستند که هيچ کدام تنها به بيان پاره‌اي از آموزه‌هاي ديني نپرداخته‌اند. همه حساسيت آنها پاره‌اي از تکاليف عملي در معناي سطحي امروز نبوده است و همه اينها با مناسبات اجتماعي درگير شده‌اند و يکي از اينها حذف تکثرهاي کوناگوني بود که خانواده بشري را تکه‌تکه کرده است.
    وي در ادامه افزود: فاصله‌هاي طبقاتي در نظام‌هاي مختلف و اختلاف‌هاي قومي و نژادي و حتي جنگ‌هاي مهيب. لذا توحيدي که در اسلام است يک توحيد صرف نظري نيست و اين را در زندگي انبياء و سيره ائمه(ع) داريم که وقتي از توحيد صحبت مي‌شود، خود را در صحنه حيات اجتماعي نيز ظهور داده است. ظهور اديان توحيدي نيز صرفا يک توحيد نظري صرف نبوده و نشان مي‌دهد، بشر با ظهور اديان توحيدي از يک مرحله تاريخ به مرحله ديگري وارد شده است و بشر به نوعي از فهم و وحدت نوعي خود دست يافته و اين آگاهي خودش را در اين سنت آشکار مي‌کند.
    اين استاد دانشگاه بيان کرد: اديان در طول تاريخ و به ويژه در اسلام که توحيد در اين دين اوج مي‌گيرد، همواره دعوت‌گر وحدت نوعي بشر بوده‌اند، چه در اسطوره خلقت انسان که بشر يک خانواده و از يک پدر و مادر است و مفاهيمي مانند برادي و اينکه همه بشريت اعضاي يک خانواده هستند، مفاهيم بزرگي بوده‌اند که بشريت به اين فرهنگ مديون است. اگر اينها نبود، معلوم نبود بشريت چه مسيري را طي مي‌کرد، اما جاي تاسف دارد که چقدر امروز ما مسلمان‌ها از اين تعاليم بزرگ که مبتني بر وحدت نوعي انساني است فاصله داريم.
    وي در ادامه افزود: اين تلقي که من در يک فرهنگ ديني بار مي‌آيم و اينکه تمام بشريت را اعضاي خانواده خودم ببينم، اينکه هر پيرمردي بسان پدر من است، اين برادريت و خواهريت که اوائل انقلاب نيز خيلي مبتذل شد مهم است. اگر بخواهيم خارج از باورمندي و باروهاي الهياتي و اعقتادي به اينکه مسلمان باشيم يا نه، به تفسير معني از جهان قائل باشيم يا خير، اين آموزه‌هاي بزرگ بشري يعني اعتقاد به وحدتِ نوعي بشر و مخالفت با همه تفرقه‌هايي که بشر را تکه‌تکه مي‌کند و بزرگترين مشکل بشر همين شکاف‌ها است اهميت مي‌يابد. در واقع اديان همواره بزرگترين نقادان اين تلقي و حامل دعوت به نوعي بوده که بشر يک ريشه دارد و يک خانواده است.
    عبدالکريمي بيان کرد: اگر در تعاليم پيامبر(ص) ذره‌اي بوي شعوبي‌گري و قومي‌گري مي‌آمد، امکان نداشت بتواند اين حرکت بزرگ را در فرصت اندک و در عرض 23 سال رقم بزند و چنين تحول عميق ديني را که انقلاب ديني بود را ايجاد کند. در حول پيامبر(ص) ما، بلال حبشي و ... را داريم و اين اصل بزرگ انساني که هنوز فکر مي‌کنم که جهان کنوني ما آموزه‌اي به اين عظمت نداشته است که »إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ«. اما اينقدر اين را تکرار کرده‌ايم، عادت شده است و به همين دليل عظمتش از بين رفته است.
    وي در ادامه افزود: معتقدم که حول اديان، نظام‌هاي الهياتي شکل گرفت و ايمان را به امر کلامي تبديل کردند و اين آموزه‌هاي کلامي با از دست دادن حقيقت بنيادين که فرازماني است که بايد در ساحت ديگري فراتر از آموزه‌هاي زباني و مفهومي دنبال کرد. چون آن ساحت فراموش شد و تفکر الهيات بر امر معنوي غلبه يافت و اين امر در پاي نظام‌هاي تئولوژيک قرباني شد، لذا جوامع ديني نيز اسير نوعي فرقه‌گرايي شدند. آنچنان که مي‌بينيم، در ميان اديان، نوعي تفسيرهاي نژادي و قومي از امر ديني صورت گرفت. مانند اينکه ما برتر هستيم، در حالي که، اينکه ما برتر هستيم و ... در فرهنگ قرآن يهودي است و در فرهنگ ما مقبوليت ندارد.
    عبدالکريمي بيان کرد: نکته اين است که در جهان امروز، تحولات زيادي صورت گرفته است. در جهان کنوني، فرهنگ‌هاي قبيله‌اي فروپاشيده‌اند و هيچ کس نمي‌تواند بگويد در زير چادر قبيله خودم مي‌خواهم زندگي کنم. جهان ما جهان تکثر است. کثرت‌گرايي يکي از مولفه‌هاي بنيادين جهان کنوني است. در اين جهان تمام نظام‌هاي تئولوژيک و تاريخي فروپاشيده‌اند و در اين روزگار نظام‌هاي متافيزيک و ايدئولوژيک فروپاشيده‌اند. يعني در سطح رهبران فکري جهاني کسي نيست که بگويد مارکسيست هستم، حتي ممکن است بگوييم شيعه هستيم اما اين را در سطح توده‌ها و در سطح رهبران نداريم. اگر هم باشد معناي محصلي ندارد. اين استاد دانشگاه تصريح کرد: امروز اين مسلمانيت در يک فضاي جهاني بايد تفسير شود. روزگار ما نفي فراروايت‌ها است و در اين جهان، ديگري به يک مسئله بنيادين تبديل شده است. امروز ديگري به يک مسئله بنيادين تبديل شده و فقط هم مراد غرب نيست. حتي در خانه نيز با ديگري به نام فرزند مواجه هستيم. من و همسرم به منزله دو ديگري در کنار هم هستيم تا ديگري‌هاي قومي و ... . امروز شايد بتوان گفت که مسئله ديگري، يکي از بحراني‌ترين مسائلي است که بشر کنوني با آن مواجه است و جهان کنوني خشن‌ترين جهاني است که تاريخ به خود ديده است. آنچنان اين ستم و ظلم عادي شده که هر روز که اخبار را گوش مي‌کنيم يا خبر از يک انتحاري مي‌شنويم، فقط اعداد را مي‌فهميم و حقيقت قرباني انساني، وجدان ما را جريحه‌دار نمي‌کند که اين نيز آفت بزرگي است. عبدالکريمي در ادامه افزود: سخن من در اين است که در روزگار ما مواجهه با ديگري يکي از اصيل‌ترين معيارها براي اصالت و حقانيت يک تفکر است. امروز اصيل‌ترين معيار براي حقانيت يک انديشه، اين است که در اين نظام اجتماعي و اين سيتسم فکري با ديگري چطور مواجهه پيدا مي‌کنيم و اگر در جايي ديگري به رسميت شناخته نشود، حقيقتي وجود ندارد و عين نيهيليزم است و جهان اسلام از اين نيهيليزم رنج مي‌برد. اين استاد دانشگاه تصريح کرد: در طول تاريخ فلسفه ما، دو گونه خودشناسي داشته‌ايم؛ يکي در سنت فلسفي بود که از افلاطون و ارسطو شروع مي‌شود و تا دکارت ادامه دارد، اما يک نوع ديگر نيز در آگوستين است و اوج آن در هگل مي‌باشد. اين دو نوع را بايد فهم کنيم. در خودشناسي نخستين که مبتني بر مفهوم جوهر است، خود يک حقيقيت است که از درون خويشتن شکل مي‌گيرد، رشد مي‌کند و وقتي خوديت يافت، پا به بيرون مي‌گذارد و با ديگري مناسباتي خواهد داشت. فکر مي‌کنم فلسفه اسلامي نيز در اين سنت قرار دارد. وي در ادامه افزود: اما نوع ديگر از خودشناسي وجود دارد که نشانه‌هايي در آگوستين دارد اما هگل به آن واقف است و آن اينکه ديگري امري بيرون از من نيست، بکله جزء اجتناب‌ناپذير و قوام‌بخش من است. من بدون ديگري و بدون آنکه با من تغاير دارد، من نمي‌شوم. لذا ديگري را نمي‌شود حذف کرد و ديگري‌، بخشي اجتناب‌ناپذير از قوام‌بخشي سوبژه است. من بي ديگري قوام نمي‌پذيرد و اين است که بايد اين تلقي دگرگون شود و ما نيز در سنت فلسفي و در حوزه معنوي و ديني خودمان در واقع آن تلقي جوهريت که فرد جوهريت باشد، مي‌توانيم ريشه‌هايي بيابيم که از نسبت خويش با ديگري گفته باشد و اينها را داشته باشيم.
    عبدالکريمي بيان کرد: نکته ديگر پيرو همان اصل و معيار که نسبت با ديگري يکي از اصيل‌ترين معيارها براي يک انقلاب و ... است. مي‌توان انديشه‌ها و نهادها و ... را با اين معيار بسنجيم. انديشه‌ها و شخصيت‌هايي که در واقع در قلمرو خود محدود هستند، راه به جايي نمي‌برند. اما آن شخصيت‌ها و انديشه‌هايي مي‌توانند به نيازهاي جهان کنوني پاسخ دهند که مي‌توانند پا را از زيست‌جهان خود بيرون گذاشته و با زيست‌جهان ديگر ارتباط برقرار کنند. مثلا امام موسي صدر که مي‌تواند از حوزه خود بيرون رود و به کلسيا وارد شود و با مسيحيان سخن بگويد. اينکه کسي مي‌تواند وارد حوزه ديگر شود موفقيت است. کسي که در روستاي خود اسير است، نمي‌تواند پا به جهان بيروني بگذارد. وي در ادامه افزود: نهادهاي سنت‌گراي ما اين توان را ندارند و بايد شيفت پاردايمي داشته باشيم. براي قدرت سياسي و روحانيت و ... زبان ديگري مي‌خواهيم و دانشمندان و ... نيز بايد کينه‌توزي را کنار بگذارند و با زبان ديگري هم در درون خودمان با روحانيت و قدرت سياسي، زبان ديگري را بيازماييم و هم در عرصه جهاني زباني را خلق کنيم. ما نيازمند شيخان چند زبانه هستيم.
    به گزارش امانت به نقل از ايکنا،عبدالکريمي بيان کرد: نکته ديگر اينکه انتقاد مي‌کنم به انديشه‌هاي تئولوژيک که از تکثر، فهمي سوژه‌محور دارند. طبيعي است که افراد انساني در فرهنگ خود نقشي ندارند. انسان‌ها نه در جنسيت انتخاب دارند و نه در انتخاب طبقه اجتماعي نقشي ايفا مي‌کنند همچنين در سيا‌ه‌پوست بودن يا زرد پوستي نيز نقشي نداشته‌اند. من در اين شرايط پرتاب شده‌ام و اين امکانات من است و در آنها نقشي نداشته‌ام. من در انتخاب مذهب نيز نقشي نداشته‌ام. و مواجهه قهرآميز با هر آنچه که فرد در آن نقشي ندارد، تفسيري سوبژه‌محورانه است. لذا اين مواجهه‌ها در مورد قوم‌ها و زبان‌هاي محلي و احکام شرعي نيازمند يک نوع مواجهه گشوده‌تر است.

نظر خود را بنویسید ...

نظر سنجی