در حال بار گذاری
امروز: يکشنبه ۳۰ تير ۱۳۹۸

دین و اندیشه > آيا انسان‌هاي امروزي بي دين هستند

محسن سلگي گروه دين و انديشه:ميان روشنفکران وطني و محافل فکري بحث پايان دين‌ورزي با عناوين مختلفي نظير پايان دينداري، مباحثي به انحاء گوناگون در گرفته است.

    گروه دين و انديشه:ميان روشنفکران وطني و محافل فکري بحث پايان دين‌ورزي با عناوين مختلفي نظير پايان دينداري، مباحثي به انحاء گوناگون در گرفته است.
     کساني مانند بيژن عبدالکريمي از پايان تئولوژي و ايدئولوژي داد سخن سر مي‌دهند و امثال مصطفي ملکيان، کوس اتمام دوره دينداري تماميت‌گرا در جهان و ايران را به صدا در آورده‌اند. قابل ذکر است که در اين ادبيات، دينداري »تماميت‌گرا« در برابر »دينداري جزيره‌اي« قرار دارد. اين گروه معتقدند در زمانه ما برتري با دينداري جزيره‌اي است. مصداق آن کسي است که هم اهل زيارت و روضه است و هم رفتار جنسي خارج از شرع دارد؛ بي آن که خود را در اين باره مقصر بداند. در حالي که در دينداري تماميت‌گرا، فرد ديندار در پي آن است تا دين را بر تمام شئون زندگي خويش حاکم کند. وصف تماميت‌گرا براي نحوه‌اي از دينداري، اگر چه متضمن انتقاد از اين ساحت ديندارانه نباشد، اما مستعد اين برداشت است که اين نوع دينداري را مورد تخطئه قرار داده است.
    لازم به توضيح است تماميت‌گرايي به عنوان ترجمه و برابرنهاد »توتاليتاريسم« در نظر گرفته شده است. بنابراين بهتر بود که به جاي دينداري تماميت‌گرا از دينداري يکپارچه و نظاير آن استفاده مي‌شد.
    بايد پرسيد واقعيت چيست؟ آيا عصر دينداري به سر رسيده است يا تنها نحوه دينداري؟ و نيز بايد پرسيد آيا هنوز دينداري تماميت‌گرا حيات جدي دارد؟
    قبل از اين بايد پاسخ ادعايي را داد که مي‌گويد دوره دين و دينداري به سر رسيده است. اين ادعا که بسياري از روشنفکران نام آشنا و حتي مياني آن را به عنوان وضعيت ايران و جهان پيش مي‌کشند، ادعايي مخدوش است که مي‌توان با استدلال فلسفي اساس آن را نقد و سپس با شواهد کمي نتايج آن را با بحران روبرو ساخت.
    اين گروه مي‌گويند مدرنيته يعني عقلانيت و دين يعني تعبد و چون تعقل و تعبد با هم سازگار نيستند، پس عصر مدرن عصر دينداري نيست. اين مدعا دچار مغالطه کنه و وجه است؛ چرا که بخشي از دين و بخشي از مدرنيته را به عنوان کل آن در نظر مي‌گيرد و از ديدن واقعيت دين و مدرنيته محروم مي‌ماند. هم مدرنيته وجوه تعبدي و غيرتعقلي دارد و هم دين وجوه تعقلي دارد به استناد آمارها و روند گرويدن به دين و به طور خاص دين اسلام در جهان به خصوص در کشورهاي توسعه يافته غربي مي‌توان اين ادعا را نقض و رد کرد.
    نيازي به گفتن ندارد که اثبات اين که دوره دينداري به سر نرسيده است، کاري راحت‌تر از اثبات به سرنرسيدن دوره اسلام‌گرايي و مسلماني است. براي همين عمدتاً بر روند اسلام‌گرايي تأکيد خواهيم کرد.
    اسلام‌گرايي در کشورهايي چون فرانسه و امريکا که از کشورهاي محور در انديشه سکولاريسم بوده‌اند، پديده‌اي خيره‌کننده است که جامعه‌شناسان را به فکر فرو برده و به حيرت واداشته است.
    از چهره‌هاي مشهور و بارز سياسي و علمي گرفته تا توده مردم، شواهد کثيري مبني بر دين‌گرايي و حتي اسلام‌گرايي وجود دارد و پيش‌بيني‌هاي مستند به آمارهاي مبني بر برتري تعداد گروندگان به اسلام حاکي از آن است که در آينده و تا سال 2060 اسلام به ديني با چند برابر جمعيت کنوني خود مبدل خواهد شد.  »سي. بي. اِن« طي مطلبي با عنوان »چرا غربي‌هاي بسياري در حال اسلام آوردن هستند« مي‌نويسد تعداد قابل توجهي از نژاد آنگلوها ـ علاوه بر افريقايي ـ امريکايي‌ها ـ ديده مي‌شود که مسلمان شده‌اند و بسياري از آنها تحصيلات عالي نيز دارند.
    »مرکز تحقيقاتي پيو« هم طي بررسي‌هايي که به تفاريق به انجام رسانيده نشان داده که تعداد فرزندان متولد شده مسلمانان در سال 2035 از تعاد مواليد مسيحي بيشتر خواهد بود.در نهايت بايد گفت مدعيان انگاره »پايان دينداري« در ايران دچار مغالطه هم هستند. چرا که دينداري را به مناسک ظاهري فروکاسته و مغز دين يا معنويت را به عنوان دين در نظر نمي‌گيرند و سپس با قياس به نفس و وضع خود را معيار قرار دادن، نتيجه مي‌گيرند جامعه بي‌دين شده است و يا در عصر جديد ديگر نمي‌توان ديندار بود.
    مغالطه ديگر اين‌که تغيير شيوه دينداري الزاماً به معناي افول آن نيست؛ چه رسد به متروک‌شدن و تعطيل آن. بلکه دين هم مانند علم در حال تکامل بوده و فهم بشر از دين در حال پيشرفت است.در غرب، نيچه پنداره »مرگ خدا« را طرح کرد و پس از او که در آستانه قرن بيستم يعني 1900 ميلادي از دنيا مي‌رود، ژان پل سارتر مجدد مرگ خدا را در 1960 طرح کرد. در کنار او مارتين بوبر که در سال 1965 چشم از دنيا فرو مي‌بندد، بحث «کسوف خدا» را درافکند. او اين مفهوم را ناظر به پديده »شر« عنوان و از آن به منزله کسوف نور الهي هم ياد کرد. مفهوم کسوف يعني خدا هست و نمرده است، اما همچنانکه در کسوف حايلي ميان خورشيد و زمين قرار گرفته و بنابراين خود خورشيد دچار تاريکي نيست، در کسوف خدا هم خللي به خدا وارد نيست.لازم به اشاره است پس از اين دوران، بحث‌ «طلوع خدا» در غرب در گرفته است. جرياناتي مانند سنت‌گرايي به عنوان مصداقي از اين طلوع، محصول دلزدگي انسان مدرن از مدرنيته و دلتنگي براي خدا و معنويت است.
    برخي روشنفکران وطني بدون در نظرگرفتن جريانات منتقد مدرنيته و حتي عرفان‌هاي نوظهوري که همسو با سرمايه‌داري هستند، نامنصفانه تشييع معنويت و مرگ آن را اعلام مي‌کنند. اين مواجهه مشابه مواجهه ذيل تعبير »مرگ خدا« است. در حالي‌که تعابيري مانند کسوف خدا و حتي غروب خدا به انصاف نزديک‌تر يا از بي‌انصافي دورتر است.جالب است بدانيم بسياري مرگ خدا نزد نيچه را نمادين مي‌دانند. برخي آن را اعلام مرگ خداي مسيحيت مي‌انگارند؛ چرا که خود نيچه کليسا را به عنوان تابوت خدا وصف کرده است. ديگر اين که مرگ خدا را چنين تفسير کرده‌اند که يعني خدايي هست  اما مرده. روي همين، گزاره »خدا مرده است« با »خدا نيست« متمايز است.
    بحث ديگر اين‌که طرفداران دين‌زدايي و يا باورمندان بدان، هرگونه بي‌اخلاقي و ناهنجاري را به دين‌زدايي نسبت مي‌دهند. مثلاً افزايش طلاق و پديده‌اي مانند جشن طلاق و ازدواج سفيد را نشانه اتمام دوران دينداري و حتي پايان کارکرد دين و يا اتمام ضرورت آن مي‌پندارند. بايد گفت پديده‌هايي نظير آنچه گفته شد، از جايي شروع شد که سکولاريسم از ازدواج و خانواده قداست‌زدايي کرد. چراکه قداست‌زدايي از ازدواج سبب ازدواج‌زدايي شده است. از اين‌رو، بعضاً سکولاريسم با زدودن قداست  از چيزها، آن چيزها را از ما گرفته است.
    جالب است بدانيم بوبر، عامل کسوف خدا يا به تعبير خود او »پنهان‌شدن خدا از چشمان ما« را بي‌اعتمادي ميان انسان‌هاي روزگار جديد مي‌داند. همچنين به نظر او اين بي‌اعتمادي سبب شده تا انسان‌ها نتوانند به هم نزديک شده و باهم گفت‌وگو کنند. روي همين بايد گفت کسوف خدا نزد او ابتدا به ساکن نه ناظر به مرگ يا افول دين، که ناظر به روابط انساني و افول اخلاق مطرح شده است. گفت‌و‌گوي ميان انسان‌ها مقوله‌اي اخلاقي ـ رفتاري و فراديني است. در اين سو، روشنفکران وطني ما کمتر از افول اخلاق سخني به ميان آورده و غالباً بر افول دين و حتي سقوط آن انگشت تأکيد نهاده‌اند. اين نوع نگاه به طور خاصي در ميان جامعه‌شناسان ديده مي‌شود. غالباً نگاه جامعه‌شناسانه به دين، به نفي و حداقل تضعيف آن منجر مي‌شود. عينک جامعه‌شناسانه، ابعاد باطني و حتي شناختي دين را کنار گذاشته و مواجهه‌اي کارکردي با آن دارد و دست بر قضا همين رويکرد کارکردگرايانه يا ابزاري، از همان آغاز دين را درجه دو مي‌سازد.
    به گزارش امانت به نقل از فارس، بسياري از کساني که جامعه و مردم ايران خصوصاً نسل جوان را در حال بي‌دين شدن به تصوير مي‌کشند، مدعي منطق پوزيتيويستي و کنار گذاشتن ارزش‌هاي ديني در تحقيق علمي هستند. اين يک تناقض است؛ چون از سويي ادعاي پوزيتيويستي دارند، اما از سوي ديگر بدون هيچ پيمايش و آمار دقيقي جامعه ايران را غيرديني معرفي مي‌کنند.

نظر خود را بنویسید ...

نظر سنجی