در حال بار گذاری
امروز: جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷

تندرستی > نشخوار فکري باعث مرگتان مي‌شود

گروه تندرستي:تحقيقي که در دانشگاه سانتا باربارا انجام گرفته نشان مي‌دهد که فکر کردن زياد درمورد چيزي موجب قضاوت و تصميم‌گيري ضعيف مي¬شود. و قضاوت و تصميم‌گيري ضعيف هم مي‌تواند مضر و در بعضي موقعيت‌ها حتي کشنده باشد.

    گروه تندرستي:تحقيقي که در دانشگاه سانتا باربارا انجام گرفته نشان مي‌دهد که فکر کردن زياد درمورد چيزي موجب قضاوت و تصميم‌گيري ضعيف مي¬شود.  و قضاوت و تصميم‌گيري ضعيف هم مي‌تواند مضر و در بعضي موقعيت‌ها حتي کشنده باشد.
    اينجا به يک نمونه‌ي شخصي اشاره مي‌کنم. وقتي من 10 ساله بودم مي‌خواستم به برادرم اسکيت کردن ياد بدهم. معمولاً اسکيت کردن کاري انجام دادني است، درست است؟  لازم نيست خيلي به آن فکر کنيد، فقط انجامش مي‌دهيد. ولي وقتي من مي‌خواستم آن را به برادرم ياد بدهم، به همه‌ي کارهايي که براي قدرت گرفتن، چرخيدن، دور زدن و … بايد انجام دهيد فکر مي‌کردم. آنقدر روي پله‌ها تمرکز کرده بودم که با سر رفتم توي يک درخت و مچ پايم شکست. بله، درست است که نمردم ولي اين نمونه‌ي خوبي بود که ببينيد زياد فکر کردن به چيزي چه بلايي مي‌تواند سرتان بياورد.فکر کردن بيش از حد، مخصوصاً وقتي روحيه‌مان روي افکارمان تاثير دارد، بر عملکردهاي عادي‌مان هم اثر مي‌گذارد. و اگر نمي‌دانيد بگويم که اين خيلي بد است.
    به همين دليل گفتگوي درون ذهنمان خيلي براي فرآيند فکري‌مان مهم است. به آن فکر کنيد. فکر کردن به چيزهايي مثل »من به اندازه‌ي کافي خوب نيستم« يا »هيچ‌چيز هيچ‌وقت طبق ميل من پيش نمي‌رود« دردناک است و باعث مي‌شود که مدام به همين چيزهاي بد فکر کنيم، به جاي اينکه کارهايي که لازم است را انجام دهيم.
    اينجا به بعضي از اين الگوهاي فکري منفي اشاره مي‌کنيم که بايد مراقبشان باشيد:
    1. تفکر يا هيچ چيز يا همه چيز:هر الگوي فکري افراطي مشکل‌ساز است. اگر ترجمه‌ي موفقيت براي شما شکست است و همه چيز را کاملاً سياه يا کاملاً سفيد مي‌بينيد، وقتش رسيده که کمي به طرزفکرتان فکر کنيد و چارچوب آنها را عوض کنيد.
    2. نتيجه‌گيري سريع:تصور کردن بدترين‌ نتيجه‌ها بدون داشتن شواهد لازم مثال خوبي از طرزفکر کساني است که الگوي فکري منفي دارند. براي ارزيابي اين الگوهاي فکري، افکارتان را زير سوال ببريد. در اکثر موارد، نگراني‌ها و ترس‌هايتان را کشف نمي‌کنيد و در آخر مي‌بينيد که براي هيچ الکي نگران بوده‌ايد.
    3. استدلال احساسي: احساسات، به جاي ادراکاتي که به مرور زمان تغيير مي‌کند، در ذهن شما واقعيت تلقي مي‌شوند. به‌عنوان مثال، احساس گناه و عذاب‌‌وجدان برايتان به اين معني است که آدم بدي هستيد و ترسيدن از چيزي برايتان اين معني را مي‌دهد که واقعاً در خطر هستيد. به‌خاطر همين خيلي مهم است که احساساتتان را درک کرده و روي آنها کار کنيد.
    4. عبارات »بايد«دار:وقتي اوضاع زندگي آن‌طور که خودتان دوست داشتيد، اميدوار بوديد يا انتظار داشتيد پيش نمي‌رود، احساس نااميدي، گناه، خستگي يا عصبانيت مي‌کنيد. گفتگوهاي ما با خودمان معمولاً شامل عبارات بايد‌دار است. علاوه بر داشتن انتظارات غيرواقع‌بينانه براي خودتان، از ديگران هم انتظار زيادي داريد و وقتي کوتاهي مي‌کنند ناراحت مي‌شويد. من بايد اين کار را مي‌کردم…شما را به جايي نمي‌رساند. به جاي اين عبارات بايد‌دار، روي چيزهايي که مي‌توانيد تغييرشان دهيد فکر کنيد و باقي چيزها را بپذيريد.
    5. شخصي کردن:به گزارش امانت به نقل از مردمان،خودتان را به‌خاطر نتيجه‌هايي که خارج از کنترل‌تان است، سرزنش مي‌کنيد. شکست را گردن خودتان مي‌اندازيد به جاي اينکه گردن عملي بيندازيد که موجب آن نتيجه شده است. به جاي اين‌کار روي عمل‌ها و رفتارها و چيزهايي درمورد آنها که قادر به ايجاد تغيير در آن هستيد تمرکز کنيد.در بحث راجع به اين روش فکر کردن منفي، من بيشتر وقت‌ها به اهميت سوال پرسيدن از خودتان هم اشاره مي‌کنم. زير سوال بردن اين فکرها واقعاً مهم است، بايد ببينيد که اين فکرها چه مي‌خواهند به ما بگويند. بعد بايد بتوانيد خودتان را از آن فکر بيرون بکشيد و به کارتان برسيد.»مکث آگاهانه« و »تنفس آگاهانه« دو تمريني هستند که کمکمان مي‌کنند نسبت به افکارمان و مهم‌تر از آن نسبت به واکنش‌هايمان به اتفاقاتي که در آن لحظه مي‌افتد، آگاه‌تر شويم.اينجا متني را برايتان مي‌گذارم که چند وقت پيش براي چالش زندگي شايد نوشته بودم:همين‌طور که براي نوشتن اين درس نشسته بودم، چند دقيقه‌اي را صرف نگاه کردن به دور و بر ميزتحرير و اتاق‌کارم کردم. روي بعضي جزييات دقيق شدم. فهميدم که مثلاً کتابخانه‌ام نياز به کمي گردگيري دارد، اينکه صفحه نمايش کامپيوترم بايد تميزتر باشد، اينکه درخت‌هاي کاج بيرون پنجره چقدر زيبا هستند، يا اينکه واقعاً چقدر آن عکس همسرم را روي ميزم دوست دارم و ميزم درواقع الان تميز است.از شما مي‌خواهم که همين کار را بکنيد که من چند دقيقه پيش کردم. يک لحظه مکث کنيد. به اطرافتان نگاه کنيد. به بافت سقف، به رنگ دکمه‌هاي کي‌برد، نور کامپيوترتان. به جزييات دقت کنيد. نگاه کنيد. چه چيزهايي دور و برتان است؟ تبريک مي‌گويم، خودتان را دوباره به واقعيتِ موجود برگردانديد.
    خُب، ممکن است بگوييد که قبلش هم همان‌جا بوديد. حق با شماست، حداقل از نظر فيزيکي درست است. اما از نظر ذهني چطور؟ و اگر از نظر ذهني، فکر شما سرگردان بين ميليون‌ها جهت مختلف باشد، مثل وضعيتي که ذهن من اغلب دارد، واقعاً باز هم مي‌توانيد بگوييد که در واقعيتِ موجود حضور داريد؟وقتي ذهنمان را دوباره به زمان حال برمي‌گردانيم، افکار ناسالم و منفي را خلع‌سلاح مي‌کنيم. وقتي الگوي فکر کردن منفي و نشخوار فکري را تشخيص داديد،  يک لحظه مکث کنيد تا دوباره خودتان را به زمان حال برگردانيد.منفي فکر کردن بخشي از زندگي است. برخورد ما با اين نوع فکر کردن است که بر شادي و رضايت ما در زندگي اثر مي‌گذارد.براي شناسايي نشانه‌هاي اين نوع فکر کردن وقت بگذاريد، بعد مکث کنيد، نفس عميق بکشيد و افکار مثبت را جايگزين اين افکار در ذهنتان کنيد.

نظر خود را بنویسید ...

نظر سنجی